محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6509

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو احمد شب را كنار نهر براطق بسر كرد و روز بعد صبحگاهان سوى شهر رفت و به مردم اجازه داد هر چه را از اثاثيهء زنگيان آنجا بود به تصرف آرند و هر چه بود برگيرند . دستور داد ديوار شهر را ويران كنند و خندق آن را پر كنند و كشتيها را كه آنجا مانده بود بسوزانند . آنگاه به اردوگاه خويش بازگشت . هر چه غله از گندم و جو و برنج ، در دهكده ها و روستاهايى كه به تصرف شعرانى بوده بود بدست وى افتاده بود كه دستور داد آن را بفروشند و بهاى آن را بر مقرريهاى وابستگان و غلامان و سپاهيان و مردم اردوگاه وى خرج كنند . سليمان شعرانى و دو برادرش با كسانى كه جان برده بودند گريزان شدند . فرزندان شعرانى با هر چه مال داشت از دستش برفت . خود وى به مذار پيوست و خبر خويش را با آنچه به سرش آمده بود و اينكه به مذار پناه برد به خاين نوشت . محمد بن هشام ، ابو واثله كرمانى ، ( 569 گويد : وقتى نامهء سليمان شعرانى دربارهء نبرد و آنچه به دو رسيده بود و هزيمت شدنش به مذار به خاين رسيد ، من به نزد وى بودم و او سخن مىكرد ، همين كه نامه را گشود و چشمش به موضوع هزيمت افتاد ، بند شكمش گشوده شد ، آنگاه به حاجت برخاست ، آنگاه برگشت . همين كه نشست نامه را گرفت و به خواندن آن پرداخت و چون به جايى رسيد كه وى را برخيزانيده بود باز برخاست و چند بار چنين كرد . گويد : شك نياوردم كه بليه بزرگ است اما نخواستم از وى بپرسم و چون كار به درازا كشيد ، جرئت آوردم و گفتم : « اين نامهء سليمان بن موسى نيست ؟ » گفت : « خبرى خرد كننده دارد ، كسانى كه مقابل وى آمده‌اند با وى نبردى كرده‌اند كه چيزى از وى به جاى نمانده ، اين نامه را از مذار نوشته و چيزى جز خويشتن را به سلامت نبرده . » گويد : اين را بزرگ شمردم ، خدا مىداند چه مسرتى در دلم افتاده بود كه نهان مىداشتم و خوددارى مىكردم و از نزديكى گشايش خوشدل بودم . خاين